***كوي بي نام و نشان***
***ای کاش که شاعری دراین شهرغریب...می گفت به ماکه"خانه ی دوست کجاست"***
ایستادم و نگریستم.
تابلویی بزرگ به علامت ورود ممنوع به چشم می خورد و من مردد از دیدن کوچه ای نو آرام آرام
جلو رفتم. استرسی باور نکردنی سراپای وجودم را فرا گرفته بود ، گویی قرار بود اتفاقی جدید
رنگ زندگیم را دگرگون کند و من باز هم تردید داشتم.
.......... بازگشتم و دوان دوان از آنجا دور شدم!
ساعتها بعد تفکراتم به من نهیب زد: چگونه می ترسی زمانی که می دانی برای نو شدن باید
رفت؟ تمام شهامتم را جمع کردم و با شتاب کوچه پس کوچه ها را یکی پس از دیگری درنوردیدم .
وقتی به همان مسیر رسیدم دیدن صحنه ای مرادر هم کوبید. تابلویی بزرگ که بر آن
حک شده بود : ورود افرادی که ذهنشان برف پاک کن ندارد تادکمه اش را بفشارند که
قطره های باران را از جلوی دیدشان بردارد و توامان کمک کند که زیر باران قدم بزنند ... ممنوع!
و من این بار بدون هیچ تردیدی برگشتم
پ.ن : ...و من مسافرم ای بادهای همواره
مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید...
| Design By : Night Skin |

