تبليغاتX
***كوي بي نام و نشان***


***كوي بي نام و نشان***

***ای کاش که شاعری دراین شهرغریب...می گفت به ماکه"خانه ی دوست کجاست"***

سرنوشت ...! چه واژه ي غريبي ست ، صداي ناقوس هستي مي آيد و ندا مي دهد كه : بمان!

چگونه مي توانم ماندن؟

زماني كه ردپايي در مقابل خود مي بينم كه به من نهيب مي زند : بيا!

و باز هم سرنوشت...

نمي دانم اين بازي سرنوشت چگونه نگاشته كه من احساس مي كنم در ثانيه ثانيه ي بودنم نيست مي شوم!

و در اين نيست شدن چه بسيار مي ترسم يا نه ... ترس نيست بلكه شهامتي ست كه از كنترل خارج شده

... اين دنيا هست و در عين بودن خبر از نيستي مي دهد ...

اين روزها افكارم فوران كرده كه اكنون هستم يا زماني كه طبل نيستي به صدا در مي آيد من سرشار از حيات

خواهم شد؟!


پ.ن : به خدا كه من گم شده ام!

نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 1:46 توسط اشك قلم| |


Design By : Night Skin