تبليغاتX
***كوي بي نام و نشان***


***كوي بي نام و نشان***

***ای کاش که شاعری دراین شهرغریب...می گفت به ماکه"خانه ی دوست کجاست"***

پرسه زنان در کوچه پس کوچه های ذهن قدم زدم تا به مسیری تازه رسیدم!

ایستادم و نگریستم.

تابلویی بزرگ به علامت ورود ممنوع به چشم می خورد و من مردد از دیدن کوچه ای نو آرام آرام

جلو رفتم. استرسی باور نکردنی سراپای وجودم را فرا گرفته بود ، گویی قرار بود اتفاقی جدید

رنگ زندگیم را دگرگون کند و من باز هم تردید داشتم.

.......... بازگشتم و دوان دوان از آنجا دور شدم!

ساعتها بعد تفکراتم به من نهیب زد: چگونه می ترسی زمانی که می دانی برای نو شدن باید

رفت؟ تمام شهامتم را جمع کردم و با شتاب کوچه پس کوچه ها را یکی پس از دیگری درنوردیدم .

وقتی به همان مسیر رسیدم دیدن صحنه ای مرادر هم کوبید. تابلویی بزرگ که بر آن

حک شده بود : ورود افرادی که ذهنشان برف پاک کن ندارد تادکمه اش را بفشارند که

قطره های باران را از جلوی دیدشان بردارد و توامان کمک کند که زیر باران قدم بزنند ... ممنوع!

و من این بار بدون هیچ تردیدی برگشتم


پ.ن : ...و من مسافرم ای بادهای همواره

                                        مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید...
نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 23:13 توسط اشك قلم| |


Design By : Night Skin