***كوي بي نام و نشان***
***ای کاش که شاعری دراین شهرغریب...می گفت به ماکه"خانه ی دوست کجاست"***
گاهي مي ترسم ! ازصداي تيك تاك ساعت گاهي به لحظه ها مي انديشم ... لحظه هايي كه سرشاراز زندگيست ودر عين حال لحظه هايي كه پراز خستگيست گاهي چه بي پرواقلمم مي بارد و واژه هارا رنگ مي بخشد . اما اين روزها مي ترسم ازنباريدن ... اشكي ندارم كه باوجودش لحظه هايم رارنگي كنم لحظه هامي گذرند وروزي تمام مي شوند و ترس من ازاين است كه من زودتر ازلحظه تمام شوم . . اما خودمانيم گاهي چقدر صداي تيك تاك ساعت زيباست! وجودش سرد بود و حضورش گرم ! لبخندش ثابت ويكنواخت بود ودر عين حال دلنشين ! نگاهش خيره بود اما فراگير! سكوت اختيار كرده بود اما سكوتش زيربناي خنده وشادي بود مي دانست كه عمرش بسيار كوتاه است ولي با تمام وجود احساس رضايت مي كرد "چه چيزي باارزش تراز حضوري كوتاه اما ماندگار" نامش و وجودش پاك بود ، رفت تا سالي ديگردوباره بازگردد ودلها راشاد كند ! . . آدمهاي خاكي نامش راآدم برفي گذاشته اند پ.ن۱ : يك ساليست كه اورا نديده ام ! آيا امسال به ديدنم مي آيد ؟ پ.ن۲ : كاش مي دانست دلم برايش بسيارتنگ است ... دلتنگ بارش سپيدي اش برسياهي وجودم
| Design By : Night Skin |

