تبليغاتX
***كوي بي نام و نشان***


***كوي بي نام و نشان***

***ای کاش که شاعری دراین شهرغریب...می گفت به ماکه"خانه ی دوست کجاست"***

منم که کبوتردلم انس گرفته بارضا...

امشب شبی است که آهوان صحراسربه سوی آسمان می کنند وهزاران بارسپاس می گویندخدای راکه آفریدفرشته ای راازجنس آدمیزاد

رضاجان آمدی تاوقتی غربت زندگی قلبمان رافشرد ،یادآوری وجودت آرامشی باشددرکویر بی آب وعلف روزگار

***

برای تفریح بادوستان واقوام به کوه رفتند، جوانی بودباهزاران آرزوبرای خودش، همسرش وکودک 3ساله اش ... حادثه ای خفته درلایه های پنهان زندگی آنروزبیدارشد، جوان ازکوه سقوط کردو اکنون 17سال است که بربستر بیماری افتاده است . آن جوان که اکنون مردی 3-42 ساله شده عزیزی ازاعضای خانواده ام است

زیادباخودکلنجاررفتم تااین مطلب رابنویسم . دوستان نمی خواهم کسی دل بسوزاندیا ... فقط می خواهم دراین شب وهر زمان که کبوتردلتان به آسمان خداو آستان امام رضاپرکشید برایش دعاکنید ، برای صبورماندن خانواده اش وبرای آرامش خودش

شایدو یانه! حتما این اتفاق به من آموخت که دردرا بشناسم وبه واسطه ی آن دلم رابه خداوندنزدیک کنم

بیایید برای تمام بیماران دعاکنیم ... امشب ولادت یکی ازنورچشم های پروردگاراست

یا ثامن الائمه ، یا ضامن آهوگرچه زمین گنجایش وجودت رانداشت وندارداما عاشقانه تولدت راتبریک می گویم

السلام عليک يا باران السلام عليک يا خورشيد

آمدم تا به گرمي لطفت قوتي گيرد اين دل سردم

آه اي آشناي پرواز بال هر چه کبوتر عاشق

در هواي زيارتت مولا مدتي ميشود که شبگردم

خوش به حال تمام آنهايي که هوادار چشم هاي تواند

من که بين تمام اين مردم روسياهم روسياه بد کردم

تو ولي ضامن غريباني ضامن آهوان صحرايي

خواب ديدم شبي کبوتر وار در حريمت پر درآوردم

السلام علیک یاعلی بن موسی الرضا

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 22:30 توسط اشك قلم| |

<هرگونه برداشتی آزاد است>

بهار1386

کودکی کنارم نشست ، نگاهش کردم . اشک درچشمانش حلقه زده بود

بامعصومیت دستش رابه سویم درازکرد وگفت : آدامس می خری؟!

عینک آفتابی ام رااز چشمانم برداشتم وروی زانویم گذاشتم ، لبخندی زدم وگفتم :

دندانهایم دردمی کند امامی توانم چندعدد ازتوبخرم وخودت به جای من آنهارا بخوری!

بی اختیارخنده اش گرفت وبا صداقت کودکانه اش گفت : چرابرای دندانهایت نزد دکترنرفتی؟

بااینکه درچندروز آینده نوبت دندانپزشکی داشتم ، خندیدم وگفتم :

من که آدامسی برای فروش ندارم که باپول آن بتوانم به پزشک مراجعه کنم ... به همین ترتیب کمی گفتیم وخندیدیم .

ناگهان عینک آفتابی ام رااز روی زانویم برداشت وبه چشم گذاشت ، کمی به این سو وآن سونگریست .

سپس انرااز روی چشمانش برداشت وگفت : می دانی؟ عینکت بسیارزشت است!

متعجب شدم وپرسیدم : چرا؟ گفت : نمی دانم ، فقط زشت است!!!

بعداز کمی گپ برخاست ورفت .

چندروز بعدبرای دندانهایم به دندانپزشک مراجعه کردم وپس ازآن به مسافرت رفتم ودر مسافرت عینک آفتابی ام شکست!

وقتی بازگشتم به دفعات برای خریدعینک رفتم اماهربار به گونه ای نخریدم وبازگشتم

... آفتاب چشمانم رابسیارآزار می داداما گویی تمام عینکها زشت شده بودند

گذشت ...

تابستان 1387

باعجله درپیاده رو مشغول رفتن بودم ، کودکی باسرعت به سمتم دوید وخنده کنان گفت : آدامس می خری؟!

ناخودآگاه ایستادم ، خم شدم ، دستانم راروی شانه هایش گذاشتم وگفتم :

بااینکه دندانم درد می کند اماحتما می خرم

"برق شادی درچشمانش موج زد"

ازهم جداشدیم ، آدامسها رادردستم فشردم وازاینکه هنوزعینک آفتابی نخریده بودم احساس رضایت کردم!

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 15:40 توسط اشك قلم| |


Design By : Night Skin