***كوي بي نام و نشان***
***ای کاش که شاعری دراین شهرغریب...می گفت به ماکه"خانه ی دوست کجاست"***
سلام به همه ي دوستان عزيزتر ازجانم گرچه آسمان همه جايكرنگ است اما براي تنوعي درروحيه وزندگي 2 الي 3 هفته به مسافرت مي روم ازتمام دوستاني كه به روز مي شوند ومن بنابه علاقه ودرعين حال وظيفه بايدبه ديدارشان بروم ازهمين جامعذرت خواهي مي كنم واگربه خواست خدا به سلامت ازاين سفربازگشتم با تمام وجودبه ديدارشان مي روم همگي عزيزان رابه خداي منان مي سپارم والتماس دعادارم به اميدديدار البته به شرط حيات شما نجار زندگی خود هستید نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت می خواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و با بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او می دانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش می برد. این داستان ماست. ما زندگیمان را می سازیم. هر روز می گذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که می سازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه می فهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود می کنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده می شود. یک تخته در آن جای می گیرد و یک دیوار برپا می شود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید. ..... ازجنس نياز به اين سوو آن سو مي نگرم ، نمي بينم آنچه راكه بايد ببينم هرچه مي انديشم ،نمي فهمم كه چشمانم بي وفاشده اند ياقانون زندگي اين است ... به هرحال فرقي نمي كند اگرخطا ازچشمانم باشد آنهارا به جرم بي وفايي مي بندم واگر آئين زندگي اين است آن رازير پامي گذارم . بعداز ساعتي تفكر ،قلبم راكف دستم مي گيرم ومي گويم : اكنون نوبت توست "تو ببين" قلبم به تكاپومي افتدو شروع به جستجو مي كند ، نگاهي به آسمان مي اندازم وبا لبخندي به خدا مي گويم : مي دانم مي خواهي ببيني آياواقعا راضيم به رضاي تو يااينكه فقط شعارداده ام آنگاه قانون زندگي رااز روي زمين برداشته واينچنين سطري برآن اضافه مي كنم : انتظارخواهم كشيد .دستانم نمي لرزد ، پس باشهامت ادامه مي دهم : انتظاري ازجنس نياز


| Design By : Night Skin |


