***كوي بي نام و نشان***
***ای کاش که شاعری دراین شهرغریب...می گفت به ماکه"خانه ی دوست کجاست"***
بوي گل ياس مي آيد . فاطمه ي زهرا به مناسبت ولادت شوهرش دنيا راگل باران كرده است . (( مولا جان : تولدت مبارك )) زليلي من شنيدم يا علي گفت به مجنون چون رسيدم يا علي گفت مگراين وادي دارالجنون است كه هرديوانه ديدم يا علي گفت نسيمي غنچه اي را باز مي كرد به گوش غنچه كم كم يا علي گفت چمن با ريزش باران رحمت دعايي كرد و اوهم يا علي گفت يقين پروردگار آفرينش به موجودات عالم يا علي گفت خمير خاك آدم را سرشتند چو برمي خاست آدم يا علي گفت مسيحا هم دم ازاعجاز مي زد زبس بيچاره مريم يا علي گفت علي راضربتي كاري نمي شد گمانم ابن ملجم يا علي گفت مگرخيبر زجايش كنده مي شد يقين آنجا علي هم يا علي گفت حضرت علی می فرماید : آرام باش٬ توکل کن٬ تفکرکن٬ آنگاه آستین بالا بزن وببین که خداوندچطور زودتراز تودست به کارشده است . و نهايتا : دردوران كودكي دستانم رادور گردنت حلقه مي كردم و بر شانه هايت آويزان مي شدم تابا من بازي كني هم اكنون نيزدستانم رادور گردنت حلقه مي كنم و صورت ماهت را مي بوسم . بودنت ،بودن من است ووجود مقدست آرامشي ست برقلب كوچكم هرگونه سنجيدم تاجمله اي بيابم درجبران مهرباني هايت چيزي نيافتم ، مگراينكه كودكانه بگويم : باباجون دوستت دارم 10 تا عادت كنيم كه عادت نكنيم!!! مدتهاست كه دست روبه آسمان بلند نكرده ايم، سربه زير انداخته ايم، چشم به زمين دوخته ايم ودل به خاك سپرده ايم. عادت كرده ايم خوبي هارا به دست فراموشي بسپاريم وبديها را ببينيم دل مي شكنيم واز اين شكستن لذت مي بريم دروغ مي گوييم وخود باور مي كنيم كه حقيقت است زماني كه دركنار يكديگريم ،هم را نمي بينيم وهنگامي كه ازهم دور شديم درتكاپوي يافتن يكديگريم نمي خنديم مبادا كسي به واسطه ي آن باما صميمي شود گريه نمي كنيم شايدكسي باديدن اشكهايمان دلشاد شود! عادت كرده ايم هنگامي كه باران مي بارد به آن لعنت بفرستيم وزماني كه نمي بارد نيزآن رابه خاطرنباريدن لعنت كنيم! افكارمان غبارگرفته است ،فراموش كرده ايم كه زيستن بهانه ايست براي بندگي خودرا خداي زمين قرارداده ايم وبه اقتضاي شعارها با غرور به خدانگاه مي كنيم واز اومي خواهيم امادر دل آهسته مي گوييم: كدام خدا؟! ياد نگرفته ايم صادقانه ازخدا بخواهيم ومطمئن باشيم كه خداوند صادقانه به ما عطا مي كند افسوس ،عادتهايمان رنگ ظلمت گرفته است. اي كاش : عادت مي كرديم كه عادت نكنيم ((دوست خوبم -چهار فصل-شما اسم وبلاگتون روبراي من نگذاشته ايد اگه افتخارداديدومجددا به دنياي من اومديد لطفا آدرس خودتون روبنويسيد تا من نيز باكمال ميل شمارو ازاهالي كوي بي نام ونشان خودم كنم .)) باتشكر : دوست شما اشك قلم دکترعلی شریعتی : از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشواراست در ميان همه ي جلوه هاي خيره كننده ي روح بزرگ فاطمه آنچه بيش از همه براي من شگفت انگيز است اين است كه فاطمه همسفر وهمگام وهم پرواز روح عظيم علي است . اودر كنار علي تنها يك همسر نبود ، علي اورا به ديده ي يك دوست ، يك آشناي دردها وآرمانهاي بزرگش مي نگريست وانيس خلوت بيكرانه واسرارآميزش وهمدم تنهايي هايش . نمي دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ باهر شيوه اي خواستم بگويم ، بازدر ماندم : خواستم بگويم : فاطمه دخترخديجه ي بزرگ است . ديدم كه فاطمه نيست خواستم بگويم كه : فاطمه دخترمحمد (ص) است . ديدم كه فاطمه نيست خواستم بگويم كه : فاطمه همسر علي است . ديدم كه فاطمه نيست خواستم بگويم كه : فاطمه مادر حسنين است . ديدم كه فاطمه نيست خواستم بگويم كه : فاطمه مادر زينب است . باز ديدم كه فاطمه نيست نه ، اين ها همه هست واين همه فاطمه نيست . فاطمه ، فاطمه است . اشك قلم (تقديم به مادري كه بهشت زير پاي اوست) مادر ... نگاهت پربيان چشمان من، قربان تو مادر ... مرا معذوردار شرمنده ام ازروي تو مادر ... به پايم سوختي من عاجزم ازدرك تو مادر ... توهستي چون خدا من بنده ي درگاه تو


![]()


| Design By : Night Skin |


