| ای کاش که شاعری دراین شهرغریب...می گفت به ماکه خانه ی دوست کجاست | |
|
پرسه زنان در کوچه پس کوچه های ذهن قدم زدم تا به مسیری تازه رسیدم! ایستادم و نگریستم. تابلویی بزرگ به علامت ورود ممنوع به چشم می خورد و من مردد از دیدن کوچه ای نو آرام آرام جلو رفتم. استرسی باور نکردنی سراپای وجودم را فرا گرفته بود ، گویی قرار بود اتفاقی جدید رنگ زندگیم را دگرگون کند و من باز هم تردید داشتم. .......... بازگشتم و دوان دوان از آنجا دور شدم! ساعتها بعد تفکراتم به من نهیب زد: چگونه می ترسی زمانی که می دانی برای نو شدن باید رفت؟ تمام شهامتم را جمع کردم و با شتاب کوچه پس کوچه ها را یکی پس از دیگری درنوردیدم . وقتی به همان مسیر رسیدم دیدن صحنه ای مرادر هم کوبید. تابلویی بزرگ که بر آن حک شده بود : ورود افرادی که ذهنشان برف پاک کن ندارد تادکمه اش را بفشارند که قطره های باران را از جلوی دیدشان بردارد و توامان کمک کند که زیر باران قدم بزنند ... ممنوع! و من این بار بدون هیچ تردیدی برگشتم پ.ن : ...و من مسافرم ای بادهای همواره مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید... + نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 23:13 توسط اشك قلم |
صرف افعال گذشته کاردشواری نیست اما گاهی چه کودکانه دلی برای حال ساده تنگ می شود . برای دوست داشتن به دنبال دلیل می گردیم غافل از اینکه دوست داشتن نیاز به دلیل ندارد بلکه خواهان دل است . گاهی روحمان دچار سکون می گردد ... مبادا آنقدرنوزیم و نباریم که این سکون باعث شود تاریخ مصرف روح بگذرد! گاهی بایدماند وگاهی باید رفت ، مهم نیست ماندن یارفتن ... مهم آن است که بدانی چه زمانی بمانی وچه زمانی باید قدم در راه رفتن بگذاری! + نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 20:50 توسط اشك قلم |
|